به امیدی ( شعر نو )
نگران است هنوزچشم مستانه پیرچون که بیندبتپد سینه خاکچه قدر زحمت شدبه دو بیل و یه کلنگاز دم صبحبهسرخی شفقزحمت و رحمت بودزحمت از کار و تلاشرحمت از زاده خاکبه امیدیکه ب...
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
نگران است هنوزچشم مستانه پیرچون که بیندبتپد سینه خاکچه قدر زحمت شدبه دو بیل و یه کلنگاز دم صبحبهسرخی شفقزحمت و رحمت بودزحمت از کار و تلاشرحمت از زاده خاکبه امیدیکه ب...
1 نمک چندان که خوردی با رفیقان تو حق حرمتش را حرمتی دان وصیت می کنم مشکن نمکدان نمک خوردی نمکدان را مگردان2 خانه را ترک می کنی تو که چی بزنی پرسه در سیاهی ها بنشین با ...
از من سؤال کنای نو گل بهارسبزینه دشت راپر کن تو بوته زارآواز هر وجودرمزی است از سجودای سجده گاه عشقمأنوس دلولی
خموش ای عاقل دانا چه می گویی ز ناگاهی تو گویی هست در قلبت صفای نور گمراهی چنان نی ای عزیز عاشق بیهوش دلجویی که هر لحظه تبسّم می زند آن یار دلخواهی غمی را نیست در پی شاد...
چه توفیق باشد ز دریای علمکمی سهم بردم که گویای علمکه اندک علومی مرا آ رزوز ایام خُردی ببود ای نکوچنین فهم شد هر چه خواهی عملچو کردی به گنجی رسیدی املتو را دانشی داد جا...
به شب یلدا نظر چلّه کنی یادهمان روزی خزان اتمام فریادچهل روزی کنی چلّه نشینیکه آغازش زمستانی که بینیهمان روزی سروری شادمانیکه از ایام آبا یادمانیز ایامی که کرسی ها ...
دیده آرا رخ نمایان یک دمی وصل آید گر چه هجرانی همیخلوتی دارم سکوتی اختیار در میان خلوت خیالاتی کمیاز خیال آمد برون تصویر یار یک دمی رؤیت خیالش مرهمیآرزویم بود یک بار...
رباعی مهمانی قبور / عبرت از روزگار والی گذری به قبر شهرستان کنبا فاتحه ای قبور را مهمان کن یاد آر که موقعش بخوابی در خاکپس نفس پر اژدهای خود ویران کن
1 کمال آدمی در عقل باشدسعادت گر بخواهی راه او گیر2به دندان مدر پرده خویشتنحیا آبرویت به یغما مبر3 صورت ظاهر که بینی درک کنقوه دراکه باشد پیش ما4 کدامین راه پیمایم که د...
با تو بگویم کیستم در این میان من نیستم آهی کشم گویم تو را با صد بیان من نیستمخوابی خیالی شد دلم دلدار در سینه مرا ای دلبرین شیرین بیان گویم عیان من نیستماشکی بریزم ر...
من از آتش تو از خاک آفریدی کنم اقرار مرا پاک آفریدیمن از پاکی شدم شیطان جان ها تو از خاکی شدی انسان والاحقیقت چیست ای خالق به ما گو تفاوت از زمین تا آسمان کویکی هادی ...
ای خاک نشین خطه خاک ای گنبد هستی سوی افلاکما خاک نشین مست پاک ایم ما جلوه آسمان به خاک ایمما زاده خاک و میر خاک ایم ما عاشق خاک و جمله پاک ایمتا هست بشر بشارتی ده بر مر...
مستان به خروش ما خموشیمما باده به نوش لا خروشیمای خام طمع نگر حقیقتتا پخته شوی تو را طبیعتفارغ ز ریای زهد خشکیتمساح صفت مریز اشکیاز خرقه برون فکن خودی راپوشی به تنی ل...
چرا بیگانه ما خود آشناییمکه با بلوا دلی وادی بلاییمنما رخ را دمی تا رؤیتی ماگشا بابی که هر یک داخل آییمبه دردی مبتلا خواهان درمانکه از قالوا بلی ما مبتلاییمجدا از خال...
1 صفا ازعقل می جویی چه گویم بی وفا دلبر دلم را گر شکافی تو ببینی جلوه گل بر2ارزش حمایت نی هر که مانع رشد است رو سفر گزین جانا در سفر هنر باشد3از زندگی افتاده ام از بس ری...
اجل حکمی دهد هر لحظه ما را که دنیا را بباید ترک جاناچه بس افراد را رؤیت جهانی که منزلگاه خود را زرنگاریبه مسکن جسم زیورها نمایان خودی را ترک با دنیا خُراماننظام هستی چ...
جان به لب آمد صبوری لا دلا هست ما را بی تو افزون ماجرا خوب دانی بی تو لا برگی حیات ای به جاویدی حیاتی رو نما راحتی جانی بیا ای ماه رو بی تو بینایی بصیرت لا مرا همچو ماه...
اندیشه را پرواز ده تا خود ببینی ربنامحدود گشت افهام ما محدود تر شد ذهن ما با این همه خورشید را بین در خجل لطفی کندفهم تو ای انسان بدان راهی شود تا آن سرا دانش که طائر آم...
ای روح بینم تا ابد در کالبد دارم تو رادر عشق سرمست احد همواره من خواهم تو را تو با منی من با تو ام عشق منی عشق تو امدر سینه دارم یاد تو همراه من دانم تو را دایم به جان و ج...
شنیدم دوش نصفی شب حسینا که می خواند هاتفی شعری به نجواببار ای دیده اشکی هان فراوان چه کس گرید که بعد از من نه گریانشهیدی تشنه لب در راه ایمان طریقی طی کنند تا سوی جان...
چه گریان چشم بر مؤلا حسین جانکه از کارش تمامی خلق حیرانروایت از مفید آمد که این بارکه عبدالله و منذر هر یکی یارز حج فارغ شدند بستند همتکنند یاری حسین را اوست حجّتشتاب...
از این جا آب برگیرید یارانطریقی طی بباید کرد جانانفرود آمد به بطنی عقبه آنجایکی گفت از مشایخ ای حسیناسفر را ترک کن برگرد جانابگفتا تحت فرمانم سفر راکه حق بر من نه پنه...
بشر را علم باشد تا حدودیمعارف را کند اخذی وجودینه جایی اعتراض از خلق جاناچرا این چون و آن چون است هر جاز علت ها جدا افعال خالقکه خلقی پخش باشد در مناطقز یک جنسی خلایق ...
چشم انتظار مادر و خواهر پدر شدمدلتنگ گشته ام به جراحت سپر شدمافتاده کنج خلوت خویشم در این مکانناظر به این و آن شدم و صد هنر شدمدر بستر وجود خودی زخم ها ببینهر یک نشان ج...