دیده آرا رخ نمایان یک دمی
وصل آید گر چه هجرانی همی
خلوتی دارم سکوتی اختیار
در میان خلوت خیالاتی کمی
از خیال آمد برون تصویر یار
یک دمی رؤیت خیالش مرهمی
آرزویم بود یک باری دگر
آن خیالی را که دیدم رویتی
با کدامین آرزو ایام سر
روح را از جسم بیرون لا غمی
شکر ایزد بنده ای هستم رها
یار در بر جنب من نعمت بسی
در گلستان باغ سیری جان من
گاه آفاقی گهی سیر انفسی
کفر و ایمان همچو رخ زلفی نهان
دور از کفری به ایمان حاجتی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده