چشم انتظار مادر و خواهر پدر شدم
دلتنگ گشته ام به جراحت سپر شدم
افتاده کنج خلوت خویشم در این مکان
ناظر به این و آن شدم و صد هنر شدم
در بستر وجود خودی زخم ها ببین
هر یک نشان جلوه ایمان بصر شدم
دانی چه گفت ناظر ایمان به گوش من
ای مرد متقی چه کنی جان به سر شدم
در روی تخت هستی و ناظر به این و آن
هر یک به کار خویش ولی زخم سر شدم
اشک پدر درونی و مادر برونی است
ای مادر زمان چه کنی هست شهر شدم
شهری است در عزا و خروشی است در فضا
حجّت ببین حسین و نگهبان در شدم
حافظ شده هر آن که بگوید ولی حسین
صحرای کربلاست مرا بین چو زر شدم