حق گویی بین خلقی ای بشر
همچو کف روی آب دریایی روان هر کلامی تحت نهی امری عیانحق گویی بین خلقی ای بشر آدمی را رهنما جانب جنان
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
همچو کف روی آب دریایی روان هر کلامی تحت نهی امری عیانحق گویی بین خلقی ای بشر آدمی را رهنما جانب جنان
روایت چنین عدّه ای از اسیر که حجّاج بودش زمان را امیرببردند نزدیک وی عدّه ای بر ایشان چنین حکم اعدام همیچو احکام قتلی بشد صادری از ایشان به پا شد یکی کودکیبگفتش امیرا ...
آن توانگر بی سخاوت را نگاه چون زمینی فرض خالی از گیاهنهر آبی خشک بینی ای رهی چون جوان بی توبه ای پر از گناه
گر چه فرمانده نه اجرا عدل را همچو آن ابری که ریزش بار لابینوایی که به دور از پیشه صبر چون چراغی نور ده لا بین ما
خوش به حال اندیشمندان متّقی فردهایی تربیت هر یک زکیبا عدالت اجتماعی آشنا رهنما خلقی به جانب خالقی
راستی شرم حُسن خُلقی شکر را آن کسی دارا که از قبحی جداگفت پیغمبر به اصحابی یقین خوش بر احوال آن کسی دارد حیا
جزوی از ایمان حیا باشد دلابا حیا احیا خودی را هر کجااز هوا نفسی جدایی آن زمان جامه تقوایی بپوشی از حیا
با حیا ایمان به هر جایی روان دور از دنیای دونان هر زمانما بشر را آزمونی بارها خوش به حال آن بنده ای دور از جهان
مرکبی خوش ذوق عقلی را نگاه جامه نیکو شرم را تا جان پناهخانه ای گستردنی داری چو صبر علم مؤمن چون چراغی شامگاه
چرا غفلت ز نامی ایزدی هان چو بینی خود درون آتش نمایانبه ذکری نام اویی خود رهانی ز نفسی هان هوایی نفس شیطان
کنی یادی ز نوحی ای مسلمان رها کشتی ز طوفان آن زمان هانچو بسم الله را کردش بیانی ز آسیب اجتماعی دور هر آن
شتابی کرد موسی آن زمانی طلب از خالقی کردش عذابیکه محو فرعون را سازی خدایا که نامم ثبت در دیوار آنی
از طعامی گرم و سردی لقمه ای نوش آبی هر چه شهدی جرعه ایپیش از هر خوردنی نوشیدنی ذکر نام اویی کنی گر بنده ای
بهترین دارو برای دردها ذکر نام اویی خداوندی دلادردها درمان به دارو ای بشر نام اویی بهترین دارو شفا
فربهی شیطان به لاغر گفت هان چون ملاقات همدگر را بین شانناتوان دیدم چنین لاغر شدی گو برایم پاسخی شرحی دهیبر همان فردی تسلّط یافتم از همان آغاز خود را باختمنوش دارد خور...
آن زمانی سفره شد گستردنی چون تناول نعمتی با همدمیذکر بسم الله را گویی دلا نعمت افزونی دهد خالق همی
به معراج شب چون که سیر آسمان نمایان برایم بهشتی همانچو دیدم بزرگ اربعی نهرها روان از عسل شیر خمر آب رابه جبرئیل گفتم برایم بگو که منبع همین آب هایی نکوکجا باشدش می رود...
شکر ایزد این حکایت از نبی بشنوی گویم برایت ای رهیهر که بسم الله را گوید دلا جنّتی بخشد برایش آن خدابخشد او هفتاد هزاری قصرها بر کسی گوید چو بسم الله راقصر با یاقوت سرخ...
چو خواهی رها از بلا ای رهی تو را او نجاتی دهد چون سخیقرائت به آغاز هر سوره ای بخوان نام رحمان رحیمی زکی
چو عابر مؤمنی از پل صراطی ثنا گو چون به بسم الله ذکریزبان آتش شود خاموش جانا به خاطر نور مؤمن چون عبوری
اوّل شب با علی رفتم بقیع با همان فردی که بودش بس شجیعاین چنین فرمود مولانا علی بشنوی گویم برایت شرح همیعلم من همچون سبویی جلوه ای علم او دریا چو قاموس ای رهیابن عباس ه...
چه باید گفت خلقی را که غوغا میان خلق اجتماعی مانده تنهادرون گرداب دریایی خروشان چه کس امداد رس فریاد رس لا
بنازم بر خداوندی که یکتا به لقمان داد حکمت را هدایابه بسم الله چون کرد احترامی به خاطر نوش آبی کاغذی را
به آخر بار بسم الله نازل به ختم المرسلین قائم که عادلخوش آن دم آدمی را در قیامت به بسم الله زینت هر که مایل