روایت چنین عدّه ای از اسیر
که حجّاج بودش زمان را امیر
ببردند نزدیک وی عدّه ای
بر ایشان چنین حکم اعدام همی
چو احکام قتلی بشد صادری
از ایشان به پا شد یکی کودکی
بگفتش امیرا چو بیچاره ای
دهد شرح عرضی کند خواهشی
اجابت شود عرض رد یا قبول
بگو ای امیرا که باشیم ملول
جوابی چنین داد باشد روا
چه خواهی بگو شرح ده ماجرا
تمامی رسیدیم از راه دور
چنان تشنه لب گشتگان در حضور
توانی نه ما را طلب جرعه آب
که ما طالب آبیم عالیجناب
به حکمی تمامی ز لب تشنگی
چو سیراب باری دگر کودکی
بگفتش امیرا طلب لقمه ای
کنی مرحمت سفره پهنی همی
چنین امر آورده شد چون طعام
به اکرام خوردند هر یک تمام
که ما خوان مهمان امیری شدیم
عنایت امیری نعیمی شدیم
دگر بار درخواست ما از امیر
قلم عفو رحمی به پیران صغیر
سخن آن چنان در امیری اثر
که هر یک به عفوی رها از خطر
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده