عاشقی را یاد کن با عشق پاک
مرد میدان تیشه ای داری به دست همچو فرهادی شوی دور از شکستعاشقی را یاد کن با عشق پاک در برابر عشق معشوقی نشست
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
مرد میدان تیشه ای داری به دست همچو فرهادی شوی دور از شکستعاشقی را یاد کن با عشق پاک در برابر عشق معشوقی نشست
پیشه کردی استقامت ای رسول همچو سنگی آسیابی کن قبولواقعیّت کارها سخت آن زمان سهل می گردد تحمّل لا عجول
حمزه نالان شد به جانب جهلیان رفت چون دیدش ابوجهلی میانگفت ای دون پایه ناکس بد تویی حمزه زد بر سر ابوجهلی کمان
حمزه گریان شد چو بشنید از نبی گر یتیمی را کشیدش رخ همیمادری کو یا پدر ، لا یاوری جان به لب آمد فدایت ای عموی
سر به زانو در برابر کعبه ای چون برادرزاده دیدش حمزه ایواقعیّت را سؤالی کرد از او گر چه غمگین سیل اشکی دیده ای
مکّیان گر مطّلع از کار ننگ بر نبی می زد لگد با چوب و سنگمی زدش مشتی ابوجهل بر نبی خون سرازیر از مبارک سر نه جنگ
پشت سر خاتم نبی می رفت عموگر چه سنگ پرتاب می کرد سوی اوبا اصابت سنگ می شد زخمناکپیچ می دادند عبایش در گلو
گر چه نالان آدمی رنجیده حال در جهانی از ولی بشنو مقالفارغ از خد خال گردی ای رهی جلوه زیبایی طبیعت لا زوالحق شناسی علّتی دارد درود با سلامی کامل آید این وصالسیل بنیان ک...
بطن مادر او یتیمی را چشید همچو من هیچ انبیا خواری ندیدآسمانی بر یتیمی من گریست شکر ایزد مهر خالق شد پدید
استقامت این که حقّی را بیان با عدالت بین خلقی خود عیانگر مخالف ملّتی با او دلا بر جهانی راه حقّی را نشان
ساقی قدحی پر کن بشنو سخنی از ما با باده خورانی خوش فارغ ز جهان دنیاگر درهم و دیناری گنجینه معانی را گشتیم دلا صاحب ای صاحب دوران ها
چو بیدی می شوی لرزی ز هر باد برابر باد ، کاهی لا ، که فریادز اندوهی سیلابی رهایی چو کوهی عزم داری ای خداداد
منزلی را طی رسی آن جایگاه بهترین جایی برایت جان پناهآرزو داری رها از دنیوی سمت اویی سیر اویی را نگاه
بسی مردم ببینم عبد دنیا به دور از آخرت ای مرد داناجهان فانی به زرقی برق ما را فریبی می دهد دوری ز عقبا
نیستم دیوانه هستم عاقلی چون مجانین عاقلانی ناقلیترک دنیایی کنم فانی سرا سمت عقبایی روان با آقلی
بنازم بر چنین مؤلای جان ها به اذنی مرده را احیا به هر جابه هر یک اولیا چون نجم هر آن به جاویدی سرایی راه پیدا
گر چه راضی بر قضا گشتیم ما اهل عرفان را زیارت هر کجادم غنیمت عزلتی را اختیار با هم اویی ما هم اویی را ثنا
قربان همان کسی عصا را به سخنشامی نفری مدینه آورد به فنسی مسئله را جواب هر چند هزارآگاه ز نیّتی که باید رفتن
کلیدی را طلب رفع حاجتی را عبادت آن کمالی را پذیراتو را بس رتبه ای باشد منازل به فقهی منزلی را طی جانا
حلالی کسب داری سود پر جود ز دنیا بهره ای گیری تو را سودز اسرافی کنی دوری به هر آن به کفرانی رود نعمت ز کف زود
چرا تلقین کنی جانا فقیری به طول ایام عمرت فکر روزیچنین گر می شوی بیمار جانا بخیلی می شوی هر دم حریصی
گذر ایام خود را کن نگاهی دمی خلوت کنی دور از گناهیکه با خالق کنی جانا مناجات ز دنیایی رها با توشه راهی
چو غالب بر حقی ، ناحق جانا گمان خوبی میان خلقی روا لامگر درکی کند شخصی گناهی بیان با حُسن نیکی در میان ما
از گناهی دور باید آدمی نهی از آن گشته است حکمی ای رهیما به احکامی رعایت حکم را بین خلقی تحت فرمان خالقی