شد مکمّل اخروی با دنیوی
از خدا دور آن زمانی ای رها علم انسانی به حُب دنیا نماشد مکمّل اخروی با دنیوی گر چه دنیا مسکن آمد روح را
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
از خدا دور آن زمانی ای رها علم انسانی به حُب دنیا نماشد مکمّل اخروی با دنیوی گر چه دنیا مسکن آمد روح را
این جهان چون مار باشد عارفا نرم ظاهر سمّ باطن مارهابرحذر از آن خردمندان دهر ملعبه بس کودکان دنیای ما
آب دریا فرض دنیا خاک را تشنه از نوشیدنش سیراب لاهر چه از شور آب نوشد تشنه ای مرگ خود را قُرب بیند هر کجا
شرّ را مفتاح خشم آمد دلا ای بشر خاکی تو را گویم بپاکظم غیظی کن به دور از شرّها با دلی آرام طی ایام را
شکر ایزد با عمل اندک دلا در میان بس عاقلان مردود لاگر چه دیدم کثرت اعمال آدمی بین خلقی حُسن قبحی ماجرا
مؤمنی را حکمتی گم در میان گر چه غایب از شما باشد عیانحکمتی را باب باشد بسته لا قدر حکمت باب دانند مؤمنان
حیرتی کردم چو دیدم خلق را بین خلقی خودنمایی با حیاپس چرا خلقی برابر خالقی جلوه گر با بی حیایی شرم لا
غفلتی کردی رعیّت تار و مار بین جانی مردمانی این چه کاربا چنان کبری میان امّت نما هر فجوری فسق مردم آشکار
با بزرگی حکمتی ما را چکار باب محکم حلم صبری آشکاربا ادب آداب دان چون آشنا بر شما بادا خموشی اختیار
بین خلقی اولیایی کالنجوم هادیان امّت میان خلقی عموممستقیمی راه را او رهنما رهبری والامقامی با علوم
بکردند ترک دنیا را کسانی خردمندان جانب آسمانیشما را پند گویم ای بشر خاک فضیلت شد که از دنیا رهایی
تفکّر رهنما عاقل کسانیکه در محفل به خاموشی نمایی مراکب عاقلی باشد تواضع که با بال علم پروازی هر آنی
زمانی دور می گردی ز دنیا کنی خلوت که با اویی هویداز ما بین کائناتی اشرف آدم خوشا انسان ذخیرت توشه ای را
عمل پاکی زمانی آشکارا که فرمان از خدایی را تو اجراز خاطی نفس چون دوری بشر خاک به جایی رهنمون با حق هویدا
عبرتی نوری به نفسانی هوا گوئیا خاموش گردد بین مادین و دنیا می شود جانا تباه آن زمانی عقل ویران والیا
با درازی آرزویی رو فنا روشنی عقلت کنی تیره چراباز باشد هر زمانی باب علم باب حکمت هر زمانی بسته لا
به هر دخلی و خرجش شکر هر چند حلالی کسب دارد آن خردمندز هر کسبی حرامی دور خود را رها از جیفه دنیایی که چون قند
به باطن حجّتی آگاه آنگاه به دور از ظاهری حجّت دل آگاهرسولان انبیا هر یک امامی یکی را کم کنی لا مانده درگاه
صادق افرادی ببینی در زمین زندگانی ساده ای دارند همینگر میان خلقی حضوری ناشناس خانه دوشان این کسان حق را شناسگر میان افراد غایب این کسان حال ایشان را نپرسند این و آنل...
کنی غمگین برادر را به هر جا هم او را سرزنش شرمنده او راغرورش را میان خلقی شکستی حسد باعث هم او را حرمتی لا
امیدی لا به خائن فردهایی امین را متّهم لا هر کجاییبشر را آزمونی کن به هر دم امین گردی نه خائن بین مایی
رفیقی ندارد بدان زود رنج به دور از حسادت خودی را مرنجگشا باب حکمت خرد بارور به اندیشه افزون رسی پای گنج
خودخواه چرا شدی تو جانا خودخواهی من چو سنگ خارادور از خود و با کسی نشینی خودخواه نباشد او به هر جا
بنده را رفتار باشد دیدنی همچو خوشبو آن گلی بوییدنیچشم و گوشی آن دلی را آرزو قلب پاکی همچو گل را چیدنی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده