مایه بی شرمی برون از پرده ها
حشمتی را پرده باشد ای رها مایه بی شرمی برون از پرده هاپرده را حافظ کسی شد بین خلق جامه تقوا را به ایمان برملا
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
حشمتی را پرده باشد ای رها مایه بی شرمی برون از پرده هاپرده را حافظ کسی شد بین خلق جامه تقوا را به ایمان برملا
صبر بر آزار هر یک آشنا نیک خُلقی را طلب از بد جدایاد ایوبی کنی در بین خلق با تحمل سخت ایامی رها
جلا ده چشم خود را با نگاهی به دیدن روی زیبا یا گیاهیروان آبی ببینی جویباری بباید رخت بندی سیر راهی
از جهان فانی کنی جانا عبور با کدام امید از دنیا تو دورمی روی جایی عملکردی چو لا کیفری بینی که زندان عین گور
بر جهانی بنگری اسباب آن شد مهیّا دست خالی لا بدانآخرت را یاد آور بنگری دست خالی در میان سختی عیان
نبندی دل به دنیا ای فلانی چو بینم در درون خاکی نهانیبه اوّل آخرش بنگر به خوبی به غیر از عبرتی چیزی ندانی
ترازویی بلا ایمان خود را کنی فرضی برابر کفّه پیداچو ایمان آدمی گردد زیادی بلایی با فزونی آشکارا
از ریاست دور چون عُجبی دلا تا فروتن بین خلقی برملاخوش بر احوال آدمی در این جهان با دلی آرام از دنیا رها
باطلی را واگذاری ای فلان گر خیانت بر امانت را عیانبر خیانت متّهم جرمی تو را در امانت هر زمان خائن نه هان
حق را گویی اگر گردی هلاک از خدا پروا کنی ای زنده خاکبا حقیقت می رسی آن جایگاه حق هویدا همچو مهری تابناک
خالقی را حمد گویم علم را همچو بذری در نهادم رشدهاگر چه پایانی ندارد علم او علم ناقص این بشر ، تسلیم لا
پرسشی شد از یقین گویی به ما بشنوی گویم توکّل بر خدابر قضا تسلیم خود را واگذار بین خلقی خدمتی مخلوق را
آن که بشناسد خودی را با خدا همچو ماهی در محاقی برملاگر قضا حکمی قدر را خواستار حکم را تسلیم ما در هر کجا
با تواضع رفعتی گیری دلا دور از جهلی رها از عُجب هادر امان مانی رها از دنیوی با دلی آرام ترکی خاک را
دشت همواری ببینم کشتزار نرم خاکی گر چه سنگی در کناردر فروتن قلب حکمت همچو کشت رشد دارد رو به افزون ای نگار
خوش به حال آن کس که مصلح بین ما با تواضع بین خلقی برملابین خلقی با خلایق زندگی این کسان آنان ترحّم خلق را
این جهان را لحظه ای فرضی دلا یاد دی آینده را از خود رهاحال را بنگر به حالی زندگی دم غنیمت دان ذخیرت توشه را
این جهان چون چشم آبی یک زنی شد ممثّل بر نبی عیسی دمیپرسشی شد چند شوهر کرده ای بیش شوهر کُشته هر یک را همی
آن زمان نزدیک بر هر مؤمنی خلوتی دارد سکوتی ای رهیمؤمنی کم حرف را پر کار بین از منافق مردمی دوری همی
لطف خالق می رسد هر دم به ما عاقلی دوری ز نفسانی هوابا علومی جهل را بیرون ز خود در امان از فقر با ثروت دلا
وحی آمد از خدا داوود را قوم خود را بر حذر کن از خطاگر چه نفسانی هوا را آرزو کنترل نفسی که دوری از هوا
خوش به حالت بهره مند از زندگی تجربت شد عبرتی پایندگیبا سخنور مردمانی آشنا پایبند عهدی خدا را بندگی
لعنت آمد از زمینی آسمان آن کسی را عُجب دارد بین ماآن مقامی ادّعایی بین خلق همچو ابلیسی تکبّر ورز هان
آن کسی باشد خردمند در جهان بار بردارد به حدّی تا توانخوب می دانی درازی آرزو خُلق نیکو را کند بد هر زمان