بگو از حُسن دنیایی که فانی
بگو از حُسن دنیایی که فانی سرایی راستی باشد چو دانیچو تصدیقی بکردی این جهان را تکامل خود ببینی جاودانی
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
بگو از حُسن دنیایی که فانی سرایی راستی باشد چو دانیچو تصدیقی بکردی این جهان را تکامل خود ببینی جاودانی
سرا فانی جهان جایی است جانا ز خالق وحی نازل این سرا راهمان جایی که هر یک از ملائک چو هر یک انبیایی سجده آن جا
به گورستان شهرت سر زدی هان گرفتی عبرتی از گور ای جانلحد اجداد را کردی زیارت نهان در زیر خاکی بس عزیزان
به خندق این زمین با آسمانی نگاهی افکنی ادراک هاییبه یک روزی رجب ماهی که روزه میان خود نار حافظ آن خدایی
ز جنّت نهر نوشی جرعه ای را که شیرین از عسل از شیر بیضاگرفتی روزه ای را در رجب ماه برایت جامی از نهری شد اهدا
تو نیکی کن بدان پاداش نیکی به جز نیکی نباشد ای که هیچیبدان اعمال را پاداش هایی چه نیکی بد بدی نیک ای فلانی
خوشا مؤمن به زیور علم ایمان ملبّس گشته ای حق را نمایانحقیقت با ولایت رهنمونی که در خدمت به خلقی تحت فرمان
به اسلامی حفاظت نفس خود را ادایی کن امانت را به هر جاحلالی را بخور دور از حرامی حیا ایمان خود را کن تو احیا
بدان روزی رسد بر خلق هایی ز خلقی بشنوی هویی و هاییبه هر خلقی دهد روزی خداوند نگاهی لا به کم بیشی غذایی
چرا باید مذمّت دیگری را خودی را سرزنش حق را هویداکسی اصلاح خود را در جهانی فراهم توشه انبانی به تقوا
چه کم دانا جماعت در میان خلق بدانند قدر نعمت را که هست حقحقیقت این کسان را اعتراضی نباشد ، اعترافی اوست مطلق
خدا رحمت کند بر خلق خاکی تو ای انسان چرا دوری ز پاکیز هر یک طیّباتش بهره ای گیر چرا غمناک خوفی لا چه باکی
شدی تسلیم بر اسلام ای جان یقین حاصل به تسلیم ای که انسانبه تصدیقی کنی چون اعترافی عمل علمی به هر جایی نمایان
نزد عالم علم با ارزش دلا بهتر از الماس از عنصر طلاای امانتدار احیا عدل را علم گر ابزار باشد بین ما
هوشیاری با ادب علمی نما برملا با نیک خُلقی هر کجاهر که را علمی جهت علمی درست خوش به حالش همنشینی با خدا
مرگ خود گویا ز دنیایی رها کالبد خالی به روحی سیر ماتوشه انبانی ذخیرت آن کسی آخرت را یاد چون دور از سرا
سمت اویی سیر ما هر لحظه ای ای رها از خاک خاکی بنده ایگر چه از اویی به اویی بازگشت کالبد خالی بدان لا مرده ای
با سر آغازی تجلی ذوق ها صورتی پیدا به اشکالی نمایاد خالق را کنی آن لحظه ای چون نگاهی افکنی هر سمت را
ذوق را حسّی بنوشی جام را غیر ممکن سیر گردی از شناهمچو ماهی سیر لا از آب هان جام را پر کن بنوشم سیر لا
با علومی آشنا گشتی دلا هادی علم آمد تو را آن رهنماهمچو مصباحی هدایت خلق را در میان تاریک زاری ای رها
منزوی لا عزلتی را اختیار مدت ایامی درون را کشف یاربین خلقی باش با خلقی بجوش از میان جمعی بگیری اعتبار
آخرت را یاد دنیا را رها با خلایق مهربانی هر کجاخُلق نیکو آن کسی را آرزو در میان خلقی به خوش خُلقی نما
گر مرا او را تو را باشد شناخت ما به آیین اتکا دوری ز باختیاد ایامی کنید ای مردمان کیفری باشد چه دل ها در گداخت
قرب خواهی ای رها از دنیوی ترک خود کردی نه دور از اخرویبا امیدی می روی جایی دلا همنشین با آن کسی لا منزوی