با هم اویی ما هم اویی را ثنا
گر چه راضی بر قضا گشتیم ما اهل عرفان را زیارت هر کجادم غنیمت عزلتی را اختیار با هم اویی ما هم اویی را ثنا
هر که امری را کند کتمان دلا / بین خلقی امر ما را فاش لا / در میان خلق ارجمندی او بیان / سربلندی نام اویی برملا
گر چه راضی بر قضا گشتیم ما اهل عرفان را زیارت هر کجادم غنیمت عزلتی را اختیار با هم اویی ما هم اویی را ثنا
قربان همان کسی عصا را به سخنشامی نفری مدینه آورد به فنسی مسئله را جواب هر چند هزارآگاه ز نیّتی که باید رفتن
کلیدی را طلب رفع حاجتی را عبادت آن کمالی را پذیراتو را بس رتبه ای باشد منازل به فقهی منزلی را طی جانا
حلالی کسب داری سود پر جود ز دنیا بهره ای گیری تو را سودز اسرافی کنی دوری به هر آن به کفرانی رود نعمت ز کف زود
چرا تلقین کنی جانا فقیری به طول ایام عمرت فکر روزیچنین گر می شوی بیمار جانا بخیلی می شوی هر دم حریصی
گذر ایام خود را کن نگاهی دمی خلوت کنی دور از گناهیکه با خالق کنی جانا مناجات ز دنیایی رها با توشه راهی
چو غالب بر حقی ، ناحق جانا گمان خوبی میان خلقی روا لامگر درکی کند شخصی گناهی بیان با حُسن نیکی در میان ما
از گناهی دور باید آدمی نهی از آن گشته است حکمی ای رهیما به احکامی رعایت حکم را بین خلقی تحت فرمان خالقی
حشمتی را پرده باشد ای رها مایه بی شرمی برون از پرده هاپرده را حافظ کسی شد بین خلق جامه تقوا را به ایمان برملا
صبر بر آزار هر یک آشنا نیک خُلقی را طلب از بد جدایاد ایوبی کنی در بین خلق با تحمل سخت ایامی رها
جلا ده چشم خود را با نگاهی به دیدن روی زیبا یا گیاهیروان آبی ببینی جویباری بباید رخت بندی سیر راهی
از جهان فانی کنی جانا عبور با کدام امید از دنیا تو دورمی روی جایی عملکردی چو لا کیفری بینی که زندان عین گور
بر جهانی بنگری اسباب آن شد مهیّا دست خالی لا بدانآخرت را یاد آور بنگری دست خالی در میان سختی عیان
نبندی دل به دنیا ای فلانی چو بینم در درون خاکی نهانیبه اوّل آخرش بنگر به خوبی به غیر از عبرتی چیزی ندانی
ترازویی بلا ایمان خود را کنی فرضی برابر کفّه پیداچو ایمان آدمی گردد زیادی بلایی با فزونی آشکارا
از ریاست دور چون عُجبی دلا تا فروتن بین خلقی برملاخوش بر احوال آدمی در این جهان با دلی آرام از دنیا رها
باطلی را واگذاری ای فلان گر خیانت بر امانت را عیانبر خیانت متّهم جرمی تو را در امانت هر زمان خائن نه هان
حق را گویی اگر گردی هلاک از خدا پروا کنی ای زنده خاکبا حقیقت می رسی آن جایگاه حق هویدا همچو مهری تابناک
خالقی را حمد گویم علم را همچو بذری در نهادم رشدهاگر چه پایانی ندارد علم او علم ناقص این بشر ، تسلیم لا
پرسشی شد از یقین گویی به ما بشنوی گویم توکّل بر خدابر قضا تسلیم خود را واگذار بین خلقی خدمتی مخلوق را
آن که بشناسد خودی را با خدا همچو ماهی در محاقی برملاگر قضا حکمی قدر را خواستار حکم را تسلیم ما در هر کجا
با تواضع رفعتی گیری دلا دور از جهلی رها از عُجب هادر امان مانی رها از دنیوی با دلی آرام ترکی خاک را
دشت همواری ببینم کشتزار نرم خاکی گر چه سنگی در کناردر فروتن قلب حکمت همچو کشت رشد دارد رو به افزون ای نگار
خوش به حال آن کس که مصلح بین ما با تواضع بین خلقی برملابین خلقی با خلایق زندگی این کسان آنان ترحّم خلق را