سلیمان با چنان حشمت نگاری
گذر می کرد با لشکر شماری
که زیر شاخه سنبل بلبلی را
بدید آواز می کردش چو یاری
که با خوانندگی صد صوت شیرین
چنان رقصان ز شاخی شاخساری
چنان چون نو عروسی تازه دوران
چه نازی غمزه ای می کرد باری
چه رازی گو تو بلبل پرده بردار
چو بینم شادمانی در خماری
سلیمان گوش کن بلبل چه گوید
به خرما نصف آن قانع ز داری
به روزی دانه خرمایی رسیدش
پس اندازم دو روزی شد شکاری
نوا بس شادمانی پای کوبان
مهیا شد چو روزی روزه داری
تو را بینم سلیمان مست و هشیار
چنان قدرت به اعوان غمگساری
ببینم سلطنت مختل سلیمان
نظامی اجتماعی سست کاری
گواهی داد بلبل را سلیمان
که گفتارت حقیقی حق آری
ولی اله بایبوردی