گذر ایام شد خیاط خوابی
بدیدش محشری صحرا هراسی
چه حادث در میان محشر خدایا
صدا در هم چه غوغا گشته پیدا
ز فرط تشنگی فریاد مردم
هویدا شد چه غوغا بود آن دم
در آن حالی بدیدش یک علم را
میان خلقی چه علت گشته بر پا
بگفتند این علم بر پا از آنت
به زینت جامه هایی پاره آیت
تداعی سرقتی کردی تو جانا
طلبکاران طلب آن جامه ها را
درون آتش چو حس کردش خودی را
بشد بیدار از خوابی چه گویا
چنین عهدی بکردش سرقتی لا
که چندین بار بودش توبه ای را
به شاگردش بگفتش هر زمانی
چو دیدی جامه ای از خلق هایی
چو بردارم بگو استا علم را
تو را کاری نباشد گر چه کالا
که روزی ترمه کشمیری که بود شال
بیاوردند تا دوزد به منوال
قراری بود سرداری بدوزد
که غالب شد طمع قدری بدزدد
از آن کم ترمه شالی حد کلاهی
شنیدش آن علم را کرد آهی
کنی بس گفته را گویی علم را
چه باید توبه ای باید به هر جا
امانت مردمی را لا خیانت
خیانت هر که را باشد جنایت
رعایت حقّ ناسی را کنی هان
ادا دینی کنی هر لحظه شادان
خوشا فردی حلالی کسب دارد
که از کسبی حلالی دشت خواهد
حکایت گفته شد پندی شما را
پذیرا پند را سودی عطایا
به هر شغلی رعایت حقّ ناسی
ز خالق خواه هر چیزی که خواهی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده