تو خالق کریمی و دریای بیکران
قاموس را چه گنجد از این قطره روان
من بنده ضعیفم و مخلوق تو منم
عقلم بدادی و که شناسم تو را به جان
خالق تویی و جمله جهان آفرین تو
یکتا تویی و باقی و ما راست جمله فان
از نور انورت شده هستی تجلئی
ما را ز عجز و جهل رهاندی به علم کان
مخلوق در ثنای تو اقرار می کنند
هستی به سجده جلوه یار است در مکان
عارف به یک کرشمه ساقی بها دهد
عالِم به ذکر افتد و زاهد کند فغان
والی در عرش و فرش برقصد چو ذرّه ای
از بس که بشنود ز سما دادگر امان