1
وقتی که سر صحبت دل باز گشودی
گفتم چه کنم سنگ به سر ناله فزودی
2
سر به سرم گذاشتی داغ دلم بکاشتی
سر به دو راهه بردِیَم یکّه مرا گذاشتی
3
عقل می خواست که یک لحظه بجنبد از جای
عشق آمد به کمک سرزده ماندم چه کنم
4
کارها سرسری و سرزدگی های خیال
از کف ام برد ز سر رفت نگارم چه کنم
5
از حرف مادری دل کودک سیاه شد
از بس که سگ دوی کند و نان درآورد
6
درست که سیر به حال گرسنه بی خبر است
بدان که هیچ سماطی خلل به نانی نیست