آن نازها که از دل دلدار می کشم
رازی است کز ضمیر غمین یار می کشم
بر پیر می فروش بگو جام پر کند
تا رخ به جام بینمش و نار می کشم
سر داده را گذار و به دلداده خو بکن
مردانه وار در پی او دار می کشم
پیمانه را بریز و ببین سینه ام چه سوز
در پی خمار دارد از او زار می کشم
گفتی به ناز نور دهد در فضای قدس
بین بین ناز و نور چه دیوار می کشم
مشمر حقیر راه دل آرام را که من
در کوی دوست بال و پر از یار می کشم
در پاکیم شکی نکند هیچ کس بدان
شب کنج را به خلوت دادار می کشم
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده