آن که در عشق ازل مستی کند دیوانه نیست
یار را جویا کند از ماسوا بیگانه نیست
مستی عشق است دل را می کشد سوی صفا
مروه را طی کردم و دیدم درون خانه نیست
در درون عقل جویا گشتم و راهی به دل
این ندا آمد بگفتم عقل تو فرزانه نیست
بی نصیب از خود به مستی این ندا را داده اند
در درون سینه بین دانی تو را پروانه نیست
تازه فهمی راز دل را با چه کس گویی ولی
گر چه گیرم در درونت ذره دام و دانه نیست
هوشمند مجلس آرای زبان را گو بفهم
در عمل کوشی بفهمی دیده ای مستانه نیست
ساغر از فهم تو گیرم نوش سازم دلبرم
گر چه دانم فهم تو در ظرف و در پیمانه نیست
هر که را خالق دهد عقلی و پیمانی ولی
عاقلان دانند فهم عارفان افسانه نیست
روی آوردم که بینم عشق را در جسم و جان
عاشق جان گفت یارا عشق در بتخانه نیست
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده