عارف به دست والی دوران بده تو جام
تا جام باده نوش بسازد ز دست مدام
چندان که عمر ما گذرد در سرای دوست
این خود حقیقتی است که ایام هست به کام
رخ را اگر چه در خط و خالش کنی هلال
ثبت است عاشقا مه نو گشت خود خرام
ناز است جلوه اش چو ببینی شوی جنون
مجنون که رفت ثانی عشقش علی الدوام
بر دفتر حقایق دوران زندگی
خالق نموده نقش بخوانی چنین پیام
آوازه ام ز ارض گذشت و رسید عرش
دیدم به دور هاله شده قدسیان نام
از جنت دو دهر گذشتم که راهدار
ما را بگفت والی ما رسته از حرام