سینه پر شد ز غمت دوست دلم را رحمی
نیست در دیده کدورت به تو دادم سهمی
من که در عشرت گل بلبل غم خوان بودم
غیرت عشق به رگ ریشه دوانده سمی
عشق آموز ازل حال و قرارم فرمود
اضطراب است مرا نیست سکون دل وهمی
ریشه عشق اگر سوز ندارد بر ما
یک نظر همچو خلیل ام که شراب خُمی
راه را رسم کند خالق عرش ازلی
از شرار سخن عشق مرا ده کمی
راه عشق گر چه سبک حال نشد سنگین شد
دل ما طالب آن یار شد و هست همّی
چه کنم شاهد عرفان به تجلی گه راز
گفت والی چه کنی هست برایت ختمی