به درمان طاقت دردم دوا شد
اسیر عشق این دم مبتلا شد
نگاه مست دیدت دوست ما را
به راهی برد مقصد انتها شد
به دور و بر نظر انداختم چون
به یک لحظه چمن در التجا شد
گل و بلبل کنار جویباری
به خلوت یاد عهدی برملا شد
خوش آن دلبر که در پهلوی یارش
دو پیکر جان شد و جان در فنا شد
محبت عشق بود و مهر اینک
میان بلبل و گل در جفا شد
خریدار محبت گشت والی
که در عالم خوشی با آن صفا شد